پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
پنج شنبه ی لعنتی
از این ۵شنبه های لعنتی بیزارم
از این همه تنهایی لجم می گیره
از اینکه همش مجبورم سردخترک رو یه جوری گرم کنم که بهانه
نگیره که ببرمش بیرون.
آخه تو این سرما من و دخترک تک و تنها بی ماشین کجا بریم؟
از ۵شنبه جمعه ها و همه ی روزهای تعطیل بیزارم
اصلا از بچگی با این روزها میونه ی خوبی نداشتم
از اون موقع که یادمه ۵شنبه جمعه ها روز دعوای مامان بابام بود
بعد که ازدواج کردم این روزها روز دعوای من و همسرسابقم شد
حالا هم که تنها شدم روزهای مزخرفیه که باید با بهانه های خاتونچه
کناربیام و تحمل کنم.
البته بچه ام زود قانع میشه اما خودم چی؟؟؟؟من هم دلتنگ میشم
برای همه چیزهایی که تا حالا نداشتم.
آخ چقدردلم یه مسافرت میخواد....اه چقدر نق میزنم من.
شنبه هفتم آبان 1390
این روزهای من
سلام
یه سلام پراز دلتنگی برای همه ی شماها که هی اومدین و
سرزدین وحالم روپرسیدین وبااینکه من نبودم به یادم بودیدو هراز
چندگاهی سرکی به این صفحه کشیدید که شاید مطلب تازه ای توش
باشه اماهربار دست خالی برگشتین
من ازهمه ی شماعزیزانی که تواین مدت بیخبرگذاشتمتون عذر می خوام
راستش از اول سال که به شدت مشغول گشتن دنبال خونه و اثاث کشی
بودم وباید بگم بالاخره تونستم یه زندگی مستقل برای خودم وخاتونچه
دست وپاکنم وازخونه بابا بیام بیرون.....
ازسختی هاش نمیگم که غصه دارتون کنم.اماازآرامشش میگم که بعد
سالیان سال تجربه اش کردم.آرامشی که هیچوقت نداشتم چون همیشه
یه کسی یا یه چیزی بوده که نذاره روی خوش زندگی روببینم.
خاتونچه از وقتی مستقل شدیم دخترخوبی شده ومن واون زندگی
جدیدی رو شروع کردیم که باوجودمشکلات مخصوص خودش شیرینی
خاصی داره.
بعدازجابجایی هم کارکتابم رو تموم کردم و الان تومرحله ی چاپه اما هنوز
نهایی نشده که امیدوارم به زودی این اتفاق بیافته.
ازروزی هم که خاتونچه رفته مدرسه گرفتاری من چند برابر شده و همش
سرم گرمه رسیدگی به درس و مشق فسقلیه کلاس دومی هستم
خلاصه که تمام این روزها که نبودم درگیرمسایلی بودم که اجتناب ناپذیر
بود.این روزها کارخاصی ندارم و دارم به نوشتن کتاب دومم فکر می کنم
هرچند که مجموعه اشعارم هم آماده چاپه اما ترجیح میدم اول قصه هایم
دیده و خوانده بشه.
دلم خیلی میخواد مثل قدیم به وبلاگ گردی بپردازم اگه بتونم اینترنتم رو
سروسامون بدم حتما اینکارو می کنم.درضمن دوستانی که دلشون میخواد
ازطریق فیس بوک بامن درارتباط باشن پیام خصوصی بذارن تا من آدرس
پیجم رو بهشون بدم.
شنبه بیست و هشتم اسفند 1389
سال نو
امسال هم تموم شد با همه اتفاقاتش با همه جریاناتش
یه سال دیگه هم گذشت و دوباره داره یه سال دیگه میاد
سالی که معلوم نیست قراره توش چه اتفاقاتی بیافته
سال ۸۹ برای من پراز جریانات عجیب بودکه بعضی هاش
باید میافتادو بعضی هاش اگه نمیافتاد بهتر بود درهرحال
هر چی بودگذشت و تموم شدو عجیب هم زود گذشت
از ته دل از خدا میخوام سال ۹۰ برای همه سال خوبی
باشه سالی پراز همه چیزهای خوبی که هرکس میخواد
امیدوارم درهمین ابتدای سال بتونم کتابم رو چاپ کنم
یه کار مناسب با شرایطم پیدا کنم. خاتونچه یه کم عاقلتر
بشه و کمتر اذیتم کنه و کلا همه چی به خیروخوشی پیش
بره....دارم یه سال دیگه رو با امید شروع می کنم خدایا امیدهام
رو نقش برآب نکن.
سال نو همتون مبارک....تعطیلات خوش بگذره.
شنبه چهاردهم اسفند 1389
فرار
این روزها بیشتر مشغول نوشتنم تا کاردیگه
حتی وقتی هم که نمی نویسم دارم راجع به نوشته ها
و بقیه مطالبی که می خوام بنویسم فکر می کنم
هنوز حال و هوای عید رو حس نمی کنم
هرچند همسایه مان چند روزیه که داره توی حیاط فرش
میشوره وهمیشه فرش شستن برای من تداعی کننده
شب عید بوده اما امسال هنوز حال و هوای نوشدن سال
رو ندارم....هرچند که تصمیمات مهمی برای سال آینده گرفتم
ولی هنوز خونه تکونی درونیم رو شروع نکردم
از دست خاتونچه خیلی خسته و دلگیرم
اونقدرداره اذیتم میکنه که به سرم زده باباش رو پیدا کنم
بسپرمش به اون و خودم رو خلاص کنم
احساس می کنم دیگه شونه هام تحمل این بارو نداره و خود
این بچه هم اصلا همکاری نمی کنه و فقط آزارم میده
دلم میخواد فرار کنم و برم یه جای خیلی خیلی دور
امروز صبح خاتونچه وقتی پاشدودید برف نیومده و تعطیل
نیست اونقدرگریه کرد که داشت می مرد...من هم با خشونت
اون رو راهی مدرسه کردم....ای بابا! ما چه جوری بودیم و
این وروجک ها چه جوری اند.....
نمیخوام بذارم انرژی های منفی احاطه ام کنن اما بدجوری
خسته ام و نمیدونم چه جوری یه راه فرار برای خودم پیدا کنم
پنجشنبه پنجم اسفند 1389
کودکی از دست رفته
پنج شنبه شب ها ساعت ۹ یه برنامه از شبکه تهران پخش
میشه به اسم بچه های دیروز....نمیدونم اینی که من الان
میخوام بگم برای چند نفرتون پیش اومده ولی من این برنامه
که شروع میشه تا لحظه ای که تموم بشه مثل ابربهار اشک
میریزم....دست خودم هم نیست ها...کارتون های زمان بچگی
رو میده اشک میریزم....سرودهای اون زمان رو پخش می کنه
اشک میریزم...مجری های برنامه (خانم رضایی و خامنه ) رو که
میبینم اشک میریزم...خلاصه تموم مدتی که این برنامه داره پخش
میشه من گریانم...میدونید چیه؟مثل این می مونه که آدم تصویر
یه چیز از دست رفته رو داره می بینه...یه چیز عزیز...یه چیز ارزشمند
که دیگه هیچ جا نمیتونی مثل اونو پیدا کنی....کودکی از دست رفته
سال های بی قیدی و بی دردی از دست رفته....معصومیت از
دست رفته...لحظه های خوشی.....هر بار تقریبا به ۲۵ سال به
عقب برمی گردم و هر بار به حال کودکی از دست رفته ام اشک
میریزم.....میدونم این قانون زمانه که باید بگذره ولی وقتی به دوران
کودکی فکر می کنم برای تمام شدنش خیلی دلم میگیره....
کاش میشد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم...
دوشنبه دوم اسفند 1389
تادیرنشده
بی حوصله که میشم دست و دلم به هیچ کاری نمیره
این چندروز تخته گاز نوشتم و نوشتم اما یهو انگار مغزم
خالی شده از دیروز تا حالا نمیتونم ذهنم رو جمع کنم
تقریبا یک چهارم کتاب رو نوشتم و توقع داشتم بتونم تا
قبل از تموم شدن امسال کاررو به یه جایی برسونم اما
گاهی ذهنم یاری نمی کنه و اون حالت افسردگی مزمنی
که دارم یه وقت هایی مانع از هرگونه فعالیتی میشه
اینجورمواقع هیچ کاری راضیم نمیکنه و هرمسئله ای چند
برابر حد عادی اعصابم رو به هم میریزه...الان ۲روزه که دوباره
این حالت مسخره اومده سراغم و قدرت عمل رو ازم گرفته
میدونم الان همتون میخواین بگین تلقین نکن و سرخودت رو
گرم کن و ...و....اما باورکنید همه راه ها رو امتحان کردم و
نتیجه نگرفتم باید صبرکنم بگذره تا دوباره بتونم برگردم سر
کارهایی که داشتم انجام میدادم.
دخترک این روزها عجیب داره اذیتم میکنه...با اینکه تحت
نظردکترروانشناسه اما باز گاهی نمیتونم از پسش بربیام
و سردرس خوندنش حسابی با هم درگیرمیشیم
دیگه اینکه دلم میخواد یه مسافرت دوروزه برم اما نه میدونم
کجا برم نه کسی رو دارم که همراهیم کنه....دلم یه ذره
آرامش میخواد....خیلی بده که یه دوست ندارم که پای
مسافرت باشه....از خواهرم هم نمیتونم بخوام بیاد چون باید
خاتونچه رو نگه داره...اونقدر این مدت از دست این خاتونچه
حرص خوردم که واقعا نیاز دارم یه چند روزی ازش دور باشم
توروخدا نگین چه مادر سنگدلی....خیلی خسته ام یه کم درکم
کنیدو بهم خرده نگیرین...من هم آدمم و یه وقتهایی دلم میخواد
از همه نقش هایی که تو زندگی دارم ایفا می کنم فاصله بگیرم
عجیب دلتنگم...دلتنگ چی؟خودم هم نمیدونم....
روزهای جوونیم داره تندتندمیگذره و من کلی کارنکرده دارم
دلم میخواد زودترکتابم چاپ بشه...دوست دارم برم نقاشی
یادبگیرم...دلم میخواد موسیقیم رو ادامه بدم....میدونم الان
یه کم دیره ولی من کلا اگه یه مدت بی حرکت بمونم باتلاق
میشم....اینو اصلا دوست ندارم....همیشه دوست دارم کارهای
جدیدرو یادبگیرم و تجربه کنم....راستی کلی کتاب تاریخی
به دستم رسیده که دارم با خوندنشون یکی دیگه از علایقم رو
ارضا می کنم....وای چقدرکار مونده که دوست دارم انجام
بدم تا دیر نشده....
پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389
استفاده از لحظه ها
به نظر من بیکاری یکی از آفت هاییه که بشر
ممکنه بهش گرفتار بشه.
یه وقت می بینی یکی بیکاره اما سرخودش رو با
کارهای خانه و هنرهای زنانه گرم می کنه
اما من بدبخت همچین زنه زن هم نیستم چون اصلا
اینجورکارها بهم حال نمیده
از کارهای خونه متنفرم و هنرهای زنانه هرچند به نظرم
زیبا میاد اما هیچ علاقه ای به انجام دادنشون ندارم
اما ناگفته نماند که یه کار جدی و خوب رو شروع کردم
بالاخره بعد از این همه سال نوشتن و گذاشتن تو پستو
بالاخره نوشتن یک کتاب برای چاپ رو شروع کردم و اگه
خدابخوادو یهو باز قاط نزنم و نیمه کاره ولش نکنم این یکی
دیگه حتما چاپ میشه و من به یکی ازآرزوهام میرسم
تازه برای پسرعمه ام که خواننده و آهنگساز جوانیست
چندتا ترانه گفتم که اگه خوب از آب دربیاد قرار شده برای
خواننده های دیگه هم ترانه بگم و این هم برای خودش یه
کاریه...درهرحال دارم سعی می کنم از لحظات مزخرف
بیکاریم یه جوری استفاده کنم تا ببینیم چی میشه...
سه شنبه دوازدهم بهمن 1389
کنجکاوی
فکر می کنم تنها چیزی که آدم تا از نزدیک
لمسش نکنه نمیدونه چه حسی داره مرگه
من هر وقت خبر مرگ کسی رو میشنوم فقط
به این فکر می کنم که طرف اون لحظه چه
حسی داشته؟
چی دیده؟چه براون گذشته؟ خیلی برام مبهم و
عجیب و دست نیافتنیه
واقعا تنها چیزیه که نتونستم کشفش کنم
کاش آدم می فهمید مردن چه حالی داره
بعدش چی میشه واقعا؟؟؟؟
فکرم عجیب مشغوله...اینا که گفتم ربطی به
مشغولیت ذهنیم نداره فقط یه کنجکاویه!!
چهارشنبه ششم بهمن 1389
روزهای بیخود
روزها پشت سر هم میان و میرن
زندگی من وارد روزمرگی عجیبی شده
فعلا بیکار شدم و تازه حقوق چند ماه گذشته ام
هم نگرفتم....نمیخوام از اوضاع مالی بنالم
این روزها همه بی پول و گرفتارن
هر کی به هر کاری دست میزنه نمیتونه پول دربیاره
مشکل من عاطل و باطل گشتنه
میخوام نوشتن یه کتاب رو شروع کنم
اونقدر موضوع برای نوشتن دارم که نمیدونم کدوم
رو انتخاب کنم
باید همشون رو جمع و جور کنم و به یه نتیجه برسم
سرم که به نوشتن گرم باشه کمتر حرص و جوش
می خورم تازه تصمیم گرفتم مجموعه اشعارم رو هم
چاپ کنم....حالا با کدوم پول ؟!هنوز فکرش رو نکردم
آرزو بر جوانان عیب نیست...مگه نه؟
یکشنبه بیست و ششم دی 1389
برف سپید
برف همه جارو سپید کرده
یک دست سپید...یه سکوت مبهم همه جاروگرفته
دخترک پراز هیجانه...انگار اولین باره برف میبینه
راستی راستی هم اولین باره
لباس هاش رو تندتند تنش می کنه و انگشتای
کوچولوش رو باز می کنه تا دستکشش رو دستش کنم
هی بالا پایین می پره و می گه زود باش مامان
نگاهش می کنم...گاهی چقدر شبیه بچگی های خودم
میشه و گاهی شبیه هیچکس نیست
دلم میخواد باهاش برم تو حیاط اما...نمیتونم....انگاربرای برف
بازی زیادی بزرگم...راستی من کی اینقدربزرگ شدم؟
کی کودکی هام رو گم کردم؟بچگی هام کجای روزگار گم شد؟
چقدر دلم یه لیوان گنده قهوه میخواد....دوست دارم برم وسط حیاط
وایستم و به بخاری که از روی لیوان بلند میشه نگاه کنم و
یاد اون اس ام اس بیافتم که می گفت:
دوست خوب مثل یه لیوان قهوه تو هوای برفی می مونه
هرچند نمیتونه سرمارو از بین ببره اما آدم رو دلگرم می کنه
نمیدونم چرا برف برای من یعنی سکوت....از بچگی وقتی
برف میشست رو زمین حس می کردم همه جا ساکت میشه
الان هم نمیدونم گوش های من گرفته یا همون سکوت بی دلیل
همه جاروگرفته....برف قشنگه....آیا دوستش دارم؟؟؟نمیدونم!
پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
من زنده ام
سلام
من زنده ام
فقط اومدم بگم عمل با وجود همه سختیش
بخیر گذشت الان اما نمیتونم هنوز خوب بشینم
برای همین بیشتر نمیتونم توضیح بدم
بهتر که شدم میام شرح ماجرا میدم
از همتون که به فکرم بودین و حالم رو پرسیدین
ممنون ...برمیگردم...یکی از همین روزها
شنبه چهارم دی 1389
خداحافظ
الان که اینجانشستم خیلی دلم گرفته و
یه بغض گنده ته گلوم لونه کرده و یه عالمه
اشک تو چشمام هی بالا پایین میشه و نه
میریزه و نه خشک میشه.....
از همتون میخوام کامنت های پست قبلیم رو
بخونید تا بدونید الان چه مرگمه
من فقط می خواستم با گفتن حرفهام خودم رو
آروم کنم....فقط میخواستم حواسم رو از مریضیم
پرت کنم...فقط میخواستم برای آخرین بار دفتر
زندگیم رو ورق بزنم...بهش نیاز داشتم
انگار میخواستم زندگیم رو دوره کنم....باید این کارو
می کردم...درسته عملم خیلی خطرناک نیست
درسته یه عمل ساده است اما....آدم از یه لحظه
دیگه هم خبرنداره.....میخواستم اگه دیگه برنگشتم
حرف نگفته ای نمونده باشه.....به خدا نمیخواستم
دل کسی برام بسوزه....نمیخواستم ترحم کسی رو
برانگیزم.....اصلا همچین قصدی نداشتم...درهر حال
فرقی نداره....میذارم حرفها نگفته بمونه...من که همیشه
تو زندگی سکوت کردم...باز هم سکوت می کنم
دلتنگی هایم مال خودم....از همتون به خاطر همه نظرهای
مثبت و منفیتون ممنونم....اگه حوصله داشتم قبل از عمل میام
و یه خبری میدم....اگه هم نشد که .......
شاید یه روز برگردم.....خیلی خسته ام.....دلتنگ و تنهام
میخوام برم تو لاک خودم....نمیدونم کی بیرون بیام
فعلا خداحافظ.....خداحافظ همین حالا...همین حالا که من تنهام
جمعه سوم دی 1389
داستان زندگی من در یک نگاه
به گذشته که نگاه می کنم می بینم چقدرماجرا
از سرگذروندم....از همون اول کودکی که درگیر
دعواهای ننه بابا بودیم.....دعواهایی که هیچ وقت
نفهمیدیم چرا شروع می شدو چرا به هیچ نتیجه ای
نمی رسید....بزرگتر که شدیم مادرهمیشه سرکارو
مشغول حساب کتاب و تجارت خودش بود پدرهم که
مثل همه باباها صبح میرفت شب میومد...یادمه فقط
10ساله بودم که برای خودم یه پاآشپزشده بودم
مهمون داری می کردم و به کارهای خونه می رسیدم
هیچ وقت هم نه من نه خواهرم چیزی از پدرمادرم نه
خواستیم و نه بابت تنهاییمون گله ای کردیم...
ما بزرگ شدیم و درس خواندیم و خیلی وقتها کسی
نفهمید دقیقا کلاس چندمیم....وضع مالیمون بدنبود
اما گاهی آدم توقع داره بدون اینکه نیازش رو بگه مادرپدر
برآورده اش کنن.....سال آخر دبیرستان بالاخره مامان یادش
اومد که وقت کنکوره.....نه کلاسی رفتم نه تستی زدم
فشارها روم زیاد شد....فقط حقوق دانشگاه تهران....همون
سال قبول شدم...همونی که مامان می خواست....حقوق
دانشگاه تهران....همزمان ارتباطات دانشگاه آزادبا رتبه 18
برای اولین بار جلوی مامانم وایستادم هیچکس باورنمیکرد
امامن بالاخره حق تصمیم گیری داشتم...راستش رو بگم؟
تصمیم نگرفتم....لج کردم....خسته بودم از حرف گوش کردن
با کلی دعوا موفق شدم.....4سال دانشگاه به سرعت گذشت
سرکار رفتم....خبرنگارشدم...اسمم تو روزنامه ها چاپ شد
خانوادم بهم افتخار می کردن....دم بخت بودم....خواستگارهام
بدون اطلاع من ردمیشدند...کسی از من نمیپرسید نظرم چیه
خانواده ام معتقد بودن وقت ازدواجم نیست....با بابای خاتونچه
آشنا شدم...خوش سروزبون بود....بهم محبت می کرد...ظاهرا
براش مهم بودم.....مدام ازم تعریف می کرد....گول خوردم
عاشقش شدم....به خانواده ام معرفیش کردم...قیامت شد
دعوا شد...اصرار کردم....کتک خوردم....زندانی شدم...بالاخره
راضیشون کردم....از اون خونه رفتم....فکر می کردم زندگی عوض
میشه....گفتم لااقل این زندگی رو خودم ساختم...خیلی زود
حامله شدم....یه حاملگی وحشتناک....استراحت مطلق...دیابت
بارداری....بیمارستان....یک ماه ...افسردگی....انسولین...محرومیت
از خوردن چیزهایی که هوس می کردم....سنگینی و سختی
هرزپریدن های بابای بچه ام....بالاخره سزارین....دردهای وحشتناک
ناسازگاری خانوادم با بابای بچه ام....تنهایی بعد از زایمان
افسردگی پس از زایمان.....اذیت های بابای بچه ام...مریضی های
پی درپی بچه....دیر اومدن های بابای بچه ام.....بیکاری....بی پولی
تحمل....تحمل....تحمل.... ادامه دارد....
پ.ن: نمیدونم چرا هوس کردم یه خلاصه ای از زندگینامه ام بنویسم...خیلی دلتنگ و دلگیرم...این
مریضی اوضاعم رو بدجوری بهم ریخته.....فقط میخوام خودم رو آروم کنم....
پنجشنبه دوم دی 1389
یه مشکل تازه
تو این هاگیرواگیر همین یکی رو کم داشتم...
ای خدا آخه چرا با من اینجوری می کنی؟
مگه من چی کار کردم که اینقدر هی بالا پایین
میشم و هردم از این باغ بری می رسد؟
نمیدونم یادتونه یا نه که گفته بودم یه دردمزمن
دارم که هنوز هیچکس نمیدونه چیه؟!!!
راستش تو چند وقت اخیر این درد موذی هی
کار من رو به بیمارستان و زیر سرم کشوند
حالا چقدر آمپول خوردم و چقدر درد کشیدم
بماند...خلاصه کار به جایی کشید که پریشب ها
هرکاری کردم دردم آروم نشدو بالاخره دکتر سونوگرافی
نوشت و با حال زارو گریان و دردفراوان سونوگرافی شدم
و نتیجه اصلا جالب نبود....گفتن کیسه صفرام پر از سنگ
شده...اون هم به این زودی...تو ۳۱ سالگی شاید
مجبور باشم کیسه صفرام رو دربیارن...ومیدونید که
برداشتن هر عضوی از بدن عوارض خودش رو داره
حالا این درد از یه طرف و نگرانی از عمل از طرف دیگه
داره دیوونم می کنه و نمیدونم چیکار کنم
دکترها البته خیلی شلوغش کردن و گفتن اوضاعم خیلی
خطرناکه و به صورت اورژانسی باید عمل کنم
من اما میدونم اونها عادتشونه(درنهایت احترم به عزیزان پزشک
و دوستان دکترم)بعضی هاشون خوششون میاد جو بدن به
بیماری و خیلی قضیه رو حاد جلوه بدن اما همین که
میبینم دردم با هیچی آروم نمیشه من هم دچار نگرانی میشم
حالا نمیدونم پیش کدوم دکتر یا کدوم بیمارستان برم
حسابی گیجم.....خداکنه به خیر بگذره...دوست ندارم
برم زیر عمل....اما چه کنم گویا چاره ای نیست
تازه باشگاه ثبت نام کرده بودم...چه خوش خیال بودم
خدایا وجدانی این رسمش نیست...بدجوری داری
باهام بازی بازی می کنی ها!از زمین وآسمون داری
برام میباری...دستت درد نکنه اما این وسطها اگه
یکی از اتفاق هایی که میافته خوب باشه فکرنمیکنم
کاردنیات خیلی به هم بریزه....یه کم ملایم تر نعمت هات
رو به سرم ببار....خدایا من هنوز بنده تو ام ها!
خوب نگاه کن ببین تو این ۳۱ سالی که خدای من بودی
چقدر اینور اونورم کردی.....خدایاشکرت... یعنی واقعا با
همه بنده هات اینقدر شوخی می کنی؟؟؟
دوشنبه بیست و نهم آذر 1389
سردرگمم
بازندگی کمی درگیرم
مدتیه که قاطی پاتی شدم....میخوام یه تصمیم هایی
بگیرم...راستش دلم میخواد یه زندگی مستقل تشکیل
بدم و اختیار زندگیم رو دست خودم بگیرم
میدونم تنهایی زندگی کردن کار آسونی نیست
اما خسته ام...از دغدغه ها...از حرف شنیدن ها
ازمنتی که بابت نگه داشتن خاتونچه اونهم برای هفته ای
دوروز برسرمه خیلی خسته ام
نمیتونم همه چیز رو با جزئیات بگم ولی لحظه های سختی
رو میگذرونم....دلم میخواد فرار کنم برم یه جای دور
دست دخترکم رو بگیرم و برم....از تنهایی اما می ترسم
نمیدونم چکار کنم...سردرگمم
اگه شما جای من بودین چی کار می کردین؟
دلم برای استقلالم تنگ شده...من با این سن و سال
با وجودداشتن یه بچه نباید هنوز تحت نظر دیگران زندگی کنم
کاش میدونستم کدوم راه درسته....کاش بتونم درست تصمیم
بگیرم...تنها زندگی کردن سخته...ازش میترسم
اما.....چی کار کنم پس؟؟؟؟؟؟
یکشنبه بیست و یکم آذر 1389
من باز اینجام
به خاطر خودم...به خاطر دلم...
به خاطر همه دوست های عزیز و محترمی که اینجادارم
و به خاطر حرفهایی که تو دلم می مونه و نمیدونم باهاشون
چیکار کنم.
تو این مدت که نبودم چندتا اتفاق برام افتاد
اول اینکه یه جورهایی برگشتم سرکارخودم یعنی نویسندگی
کارجدیدم رو تعطیل کردم...کلی ضررمالی کردم اما بالاخره تموم شد
بعدش اینکه از دست خاتونچه به مرز جنون رسیدم و ممکنه
هرلحظه دست به خودکشی بزنم بس که درس نخونه
توهفته گذشته دوتا از دوستهام رو در یک روز از دست دادم و
بابت این موضوع اوضاع روحیم به طرز وحشتناکی به هم ریخت و
باورکنین هنوز حالم جا نیومده
طفلک ها هردو جوون بودن و مجرد...دو تا دختر مثل دسته گل که
گذاشتیمشون زیر خاک با همه امیدها و آرزوهاشون
دیگه اینکه متاسفانه این دو اتفاق ناگوار دقیقا تو شب تولد خاتونچه
افتادو حالا حدس بزنید من چی کشیدم....
کلا نیومدم ذکر مصیبت بگم ولی حالم خیلی خوب نیست
هنوز تو شوک مرگ دوستهام هستم و بیش از پیش به پوچی زندگی
پی بردم و از دست روزگار کلافه و گله مندم
خاتونچه هم به نوبه خود داره برای حرص دادن من سنگ تموم میذاره
اگه بشه میخوام باز مرتب وبلاگ هام رو به روز کنم
دلم برای همتون تنگ شده
به محضی که از این حال و هوا بیام بیرون به تک تکتون سر میزنم
پنجشنبه هجدهم شهریور 1389
سکوت
واقعاچقدر بعضی ها بیکاروسرخوشند
خوش به حالشون همه دغدغه شون اینه بیان تو وبلاگ ها بگردن
وقتی از مزمون وبلاگ فهمیدن طرف یه زن طلاق گرفته است تمام
عقده هاشون رو خالی کنند وجالبه که درراه این عقده گشایی از به کاربردن
هیچ توهینی دریغ نمی کنندوکم نمیذارن
واقعا خوش به حالشون که اینقدردنیاشون کوچیکه و دغدغه ای جز آزار
بقیه ندارن و خیلی چیزهارونمیدونن
مدتی بوددلم میخواست باز بیام بنویسم ولی دیگه فضای مجازی هم به گند
کشیده شده و پراز نامحرمه
چه میشه کردگویاسکوت هنوزبهترین راهکاره
دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389
من وخودم
گاهی دلم برای خیلی چیزها تنگ میشه
مثلا دوست دارم مثل اونوقت ها بیام و وبلاگم رو زودبه زود به روز کنم
اماعملا نمیشه
این روزها با کمک قرص های آرامبخش وضدافسردگی حال بهتری دارم
به هیچ چیز فکرنمیکنم و خودم روبرای هیچ چیز خیلی ناراحت نمیکنم
از اول امسال برای خودم یه پا مارکوپولوشدم و همش مسافرتم
از شمال به جنوب از این ور به اونور انگاردارم از یه چیزی فرار می کنم
شایدازخودم و تنهاییم
درهرحال میگذرونم....برای ثبت نام کلاس اول خاتونچه هم که
مصیبت هایی داشتم و کلی الکی دوندگی کردم خلاصه منم وخودم
وبه عالمه کارو مسئولیت که فقط گردن خودمه کاریش هم نمیشه کرد
دلم برای همه دوستهای اینترنتیم تنگ شده خیلی دلم میخوادبه همه
سربزنم
انگارازهمه عالم بی خبرم این حالت رودوست ندارم
شایدیه روزی باز بیام و به همتون سربزنم
یه روزازهمین روزها.
یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389
زندگی میگذرد
زندگی میگذره نه اون جوری که من میخوام اون جوری
که خودش میخواد
سالی که گذشت برای من پربود از اتفاقات ریزو درشت
پربود ازدلتنگی هاوحسهای وهم آلودوگاه کشنده
سال ۸۸ با هرمشقتی که بودبه سراومد
دارم سعی میکنم با دید بهتری سال جدید رو شروع کنم
البته اگه این مشکلات عجیبی که مدام داره پیش میاد بذارن
میدونم هرکی بالاخره مشکلات خودش روداره اما خداوکیلی
مال من یه جوردیگه ای عجیب و تاحدودی باورنکردنیه
اگه میتونستم بگم شما هم بهم حق میدادید دیگه خودتون ببینید
چقدرقضیه بغرنجه که حتی نمیتونم اینجا بگم
درهرحال واقعا ازته دل میخوام امسال برای همه سال بهتری
باشه
