تبليغاتX
بانوانه

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

من و خاتونچه

 

امروز می خوام یه کم از خاتونچه و مسایل مربوط به اون بگم

راستش این دختر من برای خودش یه پا مخالفه با چی؟؟؟ خوب معلومه با هر چی که من

باهاش موافق باشم.مثلا صبح که میخواد بره مهد می گم مامانی امروز دامن نپوش یخ

می کنی اون هم هر دو پای کوچولوش رو می کنه تو یه کفش که من دامل(منظورش همون

دامن خودمونه)می خوام  بعد یه روز که می گم امروز بیا دامنت رو بپوش می گه:نمی خوام

پاهای کوچولوم یخ می کنه

واما مشکل دیگه من سر خوراکی گذاشتن برای این فسقلیه...هرروز صبح باید ما یه جروبحث

مفصل سر خوراکی داشته باشیم ...شب که باباش می خواد بیاد خانم دستور میده  که

مثلا برام بیسکوییت بگیراون وقت صبح که می خوام همون بیسکوییت رو بذارم براش می گه

کی گفته برای من بیسکوییت بذارید من دوست ندارم..خلاصه سر همه چی ما با هم کل کل

داریم .خدا به داد من برسه وقتی این بزرگتر میشه

یه مسئله دیگه هم که داریم اینه که از اونجایی که این طفلکی همیشه تنهاست و ما هم

وقت نمی کنیم زیاد جایی بریم تا یکی رو می بینه می خواد باهاش بره خونه شون!!!

حالا هی من می گم عزیزم آدم با هرکی راه نمی افته بره ولی مگه تو گوش این وروجک

 میره !می ترسم آخر یکی همین جوری گولش بزنه با خودش ببرتش

تو خیابون هم که اصلا کنترل نداره دست مارو ول می کنه برای خودش میره...حالا هی من

جیغ وداد که بچه وایستا سرکوچه خطرناکه یا گم می شی !ایشون اصلا به روی مبارکش

نمیاره و تحویل نمی گیره...حتی یکی دوبار من و باباش خودمون رو قایم کردیم و وقتی

برگشته دیده ما نیستیم از ترس سکته کرده ها با این حال باز کله رو میندازه پایین و میره

خلاصه سروکله زدن با بچه های امروزی خیلی سخت شده و من اصلا یاد ندارم که ماها

چنین کارهایی کرده باشیم...اون هم من که یه بچه گوگولی تمام عیار بودم از اون بچه

حرف گوش کن های حرص درآر ولی تا جایی که میدونم آقای همسر از اون بچه

تخس هایی بوده که همه از دستش عاصی بودنخلاصه بچه باید یه چیزیش به باباش بره

دیگه

راستی دیروز در یه اقدام یهویی من و گلپرجونم با هم قرار گذاشتیم و هم رو دیدیم

خیلی از این اتفاق خوشحالم....از اینکه دوستی های مجازیم داره یکی یکی واقعی میشه

کلی ذوق زده ام...تو این سن و سال پیدا کردن یه دوست جدید مشکله و من به شدت از

یافتن دوستهای جدید استقبال می کنم...خیلی از دوستهای مجازیم هستن که دوست دارم

واقعی بشن ولی یا راهشون دوره یا خودشون تمایلی ندارند...در هر حال گلپر جونم باز هم

می گم خیلی خوشحالم که دیدمت و امیدوارم باز هم هم رو ببینیم

نوشته شده توسط خاتون در 10:8 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387

نمایشگاه

 

ما بالاخره رفتیم نمایشگاه کتاب!!!!

اما چه نمایشگاهیشلوغ و بی دروپیکر...می تونم به جرات بگم بدترین نمایشگاه کتابی

بود که تو عمرم رفته بودم.

من که رسما حتی وقت نکردم کتاب های توی غرفه ها رو حتی نگاه کنم. چرا؟

الان براتون می گم....

راستش این خاتونچه ما تو تلویزیون نمایشگاه کتاب رو دیده بود و گیر داده بود که من رو ببر

نمایشگاه کتاب...من  هم دیده بودم تو تلویزیون چقدر همه چی قشنگه و مرتب و منظمه

یکی نبود بگه خنگول اینها تو تلویزیونه با واقعیت فرق داره ...خلاصه من هم خام شدم و

قول دادم که یه روز ببرمش.

با خواهر خانمی قرار گذاشتیم یه روز بریم و برای خودمون برنامه ریزی کردیم که ماشین

می بریم و راحت خرید می کنیم و میام ...اما هرکی شنید گفت ماشین نبریدها!

 برای جاپارک پیدا کردن اسیر میشید!ما هم حرف گوش کن....بدون ماشین و با وسیله

 نقلیه عمومی یعنی مترو رفتیم ...اما چشمتون روز بد نبینه...مسیر چند دقیقه ای تا نمابشگاه

یک ساعت طول کشید...چرا؟ چون یک واگن خراب شده بود و ما گیر کرده بودیم.

حالا فکر کنید ما باخاطره و عسلی قرار داشتیم و اونها تو قطار جلویی بودند.من و خاطره تا

خود نمایشگاه با هم در تماس بودیم و از منطقه جغرافیایی هم باخبر بودیم اما به محضی که

خاطره رسید به نمایشگاه آنتن موبایلش تعطیل  شد به طرز باورنکردنی هم رو گم کردیم

حالا تو این نمایشگاه درندشت مگه میتونیم هم رو پیدا کنیم...هی من اون رو میگرفتم نمیشد

هی اون من رو می گرفت نمیشد...خلاصه حسابی کفرم دراومده بود این خاتونچه هم یه ریز

زیر گوش من نق میزد که مگه نگفتی دوستت و دخترش هم میان پس کوشن

خلاصه رفتیم سمت انتشارات کودک و به زور تونستم یه چند تا چیز برای این دخترک بخرم

ولی اونقدر اونجا شلوغ و پر از آدم بزرگ بود بچه ام داشت خفه میشد و میگفت من چیزی

نمیخوام حالا که دوستت نیومده بریم خونه...خواهر خانمی هم نتونست چیزی بخره و در

حالی که دیگه داشتم از پیدا کردن خاطره ناامید میشدم عزم رفتن کردیم تومسیری که

به سمت درخروجی میرفتیم یه بار دیگه شماره خاطره رو گرفتم و دیدم داره بوق میخوره

خلاصه یه بار دیگه یه جا قرار گذاشتیم و هم رو پیدا کردیم

خاتونچه و عسلی که تا هم رو دیدند انگار صدساله هم رو میشناسن دست هم رو گرفتن و

راه افتادن...با اینکه وقت کم بود اما همین که ما تونسته بودیم هم رو پیدا کنیم خیلی ذوق

زدمون کرده بود.عسلی هم تا به خاتونچه رسید فورا انگشترش رو از دستش درآورد دست

خاتونچه کرد...الهی بگردم نمیدونید چه بچه نازیهوقتی انگشتر رو دست خاتونچه دیدم

گفتم :مامانی این که انگشتر عسلیه!

خاتونچه:آره ...اما خودش دستم کرد.

من:چرا پسش ندادی؟

خاتونچه:خودش بهم داد(بعد از کمی تفکر)فکر کنم من رو خیلی دوست داشت

من:(با خودم)چه اعتماد به نفسی داره دخترکم!

بله ...این بود ماجرای نمایشگاه رفتن من و خاتونچه.

پ.ن:اون شکلک خوشگل هارو یادتونه ...به علت آپ تو دیت کردن کامپیوتر اینجانب پرش فرمودند و دیگه

ندارمشون

 

 

نوشته شده توسط خاتون در 11:4 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

سفرنامه

 

اگه بدونید چقدر کار ریخته سرم دلتون برام کباب میشه!

تو این هاگیر واگیر یه بار هم اومدم یه پست بذارم با اجازتون پرید و دیگه فرصت گیرم نیومد

تا بیام ....کارهای روزنامه یه طرف کارهای خونه و تبعات بعد از اسباب کشی یه طرف دیگه

حسابی گرفتارم کرده.

بگذریم ...راستی من ۵شنبه گذشته رفتم عسلویه  البته با اینکه سفر خیلی

خسته کننده ای بود اما به همت دوستان خوش گذشت  

اونهایی که رفتن عسلویه می دونن اونجا یه محیط کاملا صنعتی داره و قسمت بومی

نشینش خیلی کوچیکه.بدی آب و هوا یکی از اصلی ترین مشخصه های این منطقه است.

باورتون نمیشه اونجا اصلا چیزی به اسم آسمون آبی وجود نداره و هوا همیشه غبار آلوده

من که نمیتونستم به راحتی نفس بکشم و همین غبار هوا باعث شد پرواز برگشت ما با

۵ساعت تاخیر انجام بشه.  

بذارید از اولش بگم که ما ساعت ۸.۵ صبح در فرودگاه عسلویه پیاده شدیم و با بچه ها

به سمت مکانی که جهت بازدید باید میرفتیم حرکت کردیم.ماشینی که ما توش سوار بودیم

یه کم گیج و ویج تشریف داشت و یه بار اشتباه رفت یه جای دیگه و تا برسیم مراسم که

شروع شده بود هیچ....جایی هم برای نشستن وجود نداشت.

خلاصه با تهیه چند تا صندلی و گذاشتن آنها جلوی در ورودی ما هم وارد مراسم شدیم.

اما چشمتون روز بد نبینه با دیدن لیست برنامه ها برق از چشمانمون پرید....باورتون نمیشه

از ساعت ۹ صبح تا ۳بعد از ظهر بطور نفس گیر برامون برنامه گذاشته بودن بیا و ببین

اون هم تو اون هوا و اون محیط صنعتیه خفه کننده .البته ما توقع گل وبلبل نداشتیم ولی

اگه یه مجال نفس کشیدن این وسط میذاشتن بد نبود...خلاصه ما که از صحبتهای سخنرانان

چیزی حالیمون نشد چون نمیتونستیم ببینیمشون و هر کی میومد و می رفت ما فضول ها

حواسمون پرت میشد و اگه هم در جریان قسمتی از سخرانی قرار گرفته بودیم هم یادمون

می رفت جریان چیه! در هر حال به این امید که ساعت ۳ همه چی تموم میشه و

بر می گریدم فرودگاه و خونه هامون کمی تحمل کردیم اما عمق فاجعه رو اونجا متوجه

شدیم که فهمیدیم پرواز به جای ساعت ۳.۵ به ساعت۸.۵ موکول شده

فکرش رو بکنید هممون چقدر بدوبیراه نثار خودمون کردیم که چرااصلا اومدیم به خصوص که

بعضی از بچه های ناجنس می گفتند حتی ممکنه امشب نتونیم پرواز کنیم  

اون لحظه که به ما خبر ناگوار تاخیر رو دادن بهمون گفتن که برای این چند ساعت امکانات

رفاهی براتون آماده کردن که خسته نشید اما......بعد از ناهار که جاتون خالی خیلی بدمزه

و ناخوشایند هم بود  گفتند که مدیرعامل همون شرکتی که مهمونش بودیم گفته

  حالا که خبرنگارها اینجا هستن یه مصاحبه مطبوعاتی بذاریمباورتون نمیشه

حاضر بودیم هر کاری بکنیم به جز اینکه بعد از اون برنامه خسته کننده و بازدیدهای بو گندو

بشینیم خبر بنویسیم. کلی به مسئولمون نق زدیم و غر زدیم و تمنا کردیم که کنسلش کننولی نشد.خلاصه رفتیم نشستیم پشت میزها و طرف اومد و شروع کرد....

خدایا باورتون نمی شه چه آسمون ریسمون هایی که نبافت .ما هم خسته  

 داشتیم از خواب می مردیم.تازه همون جا بود که شوک بعدی بهمون وارد شد ...اون جناب

رییس با خوشحالی زاید الوصفی اعلام کرد که برای اینکه عزیزان حوصلشون سر نره یه

بازدید دیگه براتون ترتیب دادیم  دیگه اون لحظه قیافه ما دیدن

 داشت از شدت عصبانیت نفسمون بند اومده بود...بابا روتون رو برم ...خبرنگار مفت گیر

آوردین دیگه دارید خودتون رو خفه می کنید ولمون کنید تورو خدا .

بعد از شنیدن این خبر مسرت بخش بچه ها یکی یکی سالن رو ترک کردن و طرف علی رغم

میل باطنی بعد از دوساعت فک زدن بی وقفه جلسه رو تموم کردو گفت عزیزان تشریف

ببریم برای بازدید...این دفعه دیگه هممون به مسئولمون گفتیم یا یه ماشین بهمون بدن بریم

شهر یا پیاده میریم...اون هم که از خودمون بود و نمی خواست به این بازدید خسته کننده تن

بده رفت وگفت بچه ها خسته شدن می خوان برن شهر و دیگه نمیتونن بیان بازدید ...و بدین

شکل بود که ما راهی شهر عسلویه شدیم و بعد از این همه ساعت کسالت اور فرصتی شد

که با برو بچ کمی سر به سر هم بذاریم و بخندیم و خستگیمون در بره...مارو به اصطلاح بردن

بازارو قرار شد یه ساعت و نیم بعدش به سمت فرودگاه حرکت کنیم.

بازارش چیز خاصی نداشت و فقط هممون از یه مغازه قاقالی لی فروشی یه کم تنقلات

خارجکی خریدیم و بالاخره ساعت ۸.۵بود که هواپیما به مقصد تهران حرکت کرد و ما برگشتیم

به آغوش گرم خانواده.

این بود ماجرای سفر من به عسلویه ...از اونجایی که خیلی پستم طولانی شد دیگه

همین جاتمومش می کنم.

نوشته شده توسط خاتون در 11:14 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

خانه جدید

 

بالاخره ما به خونه جدید نقل مکان کردیم  اسباب کشی یکی از سخت ترین

کارهایی که بشر تاکنون به خودش دیده  ولی خوب وقتی تموم میشه آدم یه

نفس راحت میکشه و تازه میتونه از خونه جدید لذت ببره.

خونه جدیدمون از خونه قبلی بزرگتر و دل باز تره و کلا بهتره و من هر روز خدارو شکر

می کنم که تونستیم علی رغم همه موانع این خونه رو به دست بیاریم  

در حال حاضر که سه روز از اسباب کشی می گذره تمام قسمتهای خونه تقریبا شکل

نهایی خودش رو پیدا کرده اما امان از این خرده ریز ها که حسابی مرتب کردنش وقت

می بره و حوصله آدم سر میره  

این روزها در خانه جدید حال و روز خیلی خوبی دارم و نو بودن خونه خودش کلی روحیه ام

رو عوض کرده.

از اون مهم تر مهدکودک خاتونچه است که دقیقا سر کوچه قرار داره و ما

درعرض یک دقیقه فاصله خونه تا مهد رو طی میکنیم   

آقای همسر هم حسابی این روزها شنگول ومنگوله و من حبه انگورم  

راستی جریان ماموریت به چابهار که کلا منتفی شد اما قراره ۵شنبه دیگه یه سفر یه روزه

به عسلویه داشته باشیم این هم ماموریت کاریه ولی الان که فکر میکنم میبینم زیاد هم

مهم نیست که نمیتونم با دوستهام برم چابهار.عوضش در کنار خانواده ام هستم  

در جریان اسباب کشی مادرخانمی و خواهر خانمی خیلی کمک کردن و آقای پدر هم که

بعد از ظهر اومد حسابی زحمت کشید واقعا اگه اونها نبودن خونه به این زودی جمع و جور

نمیشد ضمن اینکه عمه کوچیکه هم اومده بود و خیلی کارها رو پیش برد وگرنه من تو این

جور مواقع یه ذره دست و پام چلفتیه  و به خوبی از پس این جور کارهابر نمیام

در هر صورت همسایه ها یاری کردن تا من خونه ام رو عوض کنم  

 

پ.ن:شیلای عزیزم نمیدونم چه جوری بگم که چقدر از دیدنت خوشحال شدم .باورت میشه هنوز 

بوی عطرت اینجا پیچیده؟حالا که دقت می کنم می بینم یه ذره بوی نی نی می دی .  امیدوارم حال تو ونی نی گولی همیشه خوب باشه .  

 

 

نوشته شده توسط خاتون در 10:25 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

یه بازی

شیلاجونم منو به یه بازی دعوت کرد .من هم تا دعوت شدم دویدم بازی کنم .

اما یه خورده سخت بود

قوانین بازی از این قرارند:

1- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)

2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید

3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.

4- به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

و اما عبارت من:

        تو

            مثل 

                     معجزه ای

                                       تو 

                                              کتاب

                                                         سرگذشت                      

                                                   

    من هم عزیزان دلم شیوا.بانوی ماه وآب.مامان آرمین.مهرگان و بانومرکوری رو به

این بازی دعوت میکنم.

نوشته شده توسط خاتون در 15:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم فروردین 1387

کمی دلگیرم

 

امروز یه کوچولو دلگیرم و اومدم یه کمی درددل کنم

البته اولش بگم که همه چی روبراهه و نگران نباشید موضوع چندان مهمی نیست اما

من رو یه ذره اذیت کرده.البته این اذیت اونقدر هست که نتونستم حرفم رو تو دلم نگه دارم

و اومدم و میخوام با شما درمیون بذارم...چه میشه کرد گاهی هر چی هم آدم سعی

می کنه نسبت به همه چی خوشبین باشه شرایط پیرامون نمیذاره ....

واما اصل ماجرا: قرار بود خبرنگارها رو تو اردیبهشت برای شرکت در یک همایش سه روزه

ببرن چابهار و من هم که عاشق مسافرت به جنوبم کلی از این قضیه ذوق کرده بودم

به خصوص که یکی از عزیزترین دوستهام هم قرار بود بیاد و میدونستم این چند روز با وجود

هم اتاق بودن با اون چقدر خوش میگذره و این خوشحالیم رو چند برابر کرده بود اما....

در کمال تعجب و ناباوری روزنامه با ماموریت رفتن من موافقت نکرد اون هم بعد از این همه

کار توان فرسا و کشنده ...توقع داشتم اگه بهم پاداش نمیدن اگه ازم تشکر نمی کنن که

جای چند نفر دارم کار میکنم لااقل با این چند روز ماموریت موافقت کنن....اما....

میدونید چیه ؟مهم این سفر خاص نیست مهم اینه که من بعد از این همه گرفتاری و سر

وکله زدن با مشکلات ریزو درشت و جنگ و جدال یه تنه با گرفتاری های زندگی و بالاخره

فائق اومدن بر اونها حالا نیاز به یه استراحت اساسی داشتم ...نگید تازه تعطیلات تموم شده

نمیدونم چه جوری بگم من نیازبه کمی تنهایی دارم ...تو این مدت همتون شاهد بودید که

چه ها بر سرم اومد و من برای رویارویی با این مسائل چقدر تلاش کردم ...درسته تعطیلات

نوروزی داشتم و ظاهرا کار نمی کردم ولی روحا واقعا به این مسافرت نیاز داشتم... یه

مسافرت تنهایی............. نمیدونم میتونید من رو از نظر موقعیت روحی درک کنید یا نه ؟

گاهی آدم واقعا حتی از عزیزترین کسانش هم خسته است اونقدر که باهاشون کلنجار رفته

دیگه دلش میخواد چند روز نبینشون...من رو به نامهربانی متهم نکنید ها!شما خودتون

میدونید من برای سرپا نگه داشتن این زندگی چه کارهایی کردم...فکر کنید اگه یه ماشین

 هم بودم الان یه مقدار باید فرسوده می شدم چه برسه به اینکه یه آدمم با روحیه ای ح

ساس و تحریک پذیری بالا.به همین دلایل فکر می کنم واقعا نیاز دارم چند روز از محیط

خانواده دور باشم.

آقای همسر و خاتونچه الان خیلی خوبن و باهام راه میان و همه چی عالیه ولی

خستگی که توی اون مدت برای درست کردن اوضاع و آروم نگه داشتن خاتونچه و تغییر رویه

آقای همسر به تنم هست هنوز در نرفته و فقط چند روز تنهایی میتونست حالم رو خوب کنه.

خلاصه کنم دلگیرم و یه بغض کوچولو گلوم رو داره فشار میده....البته عیبی نداره حتما

حکمتی توش بوده ولی این یه فرصت طلایی برای من بود برای تجدید قوای روحیم تا با

انرژی مضاعف برگردم و دوباره به کارهام و وظایفم برسم که بی رحمانه ازم گرفته شد

حالا هم مهم نیست......باز هم خداروشکر!

نوشته شده توسط خاتون در 15:0 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم فروردین 1387

ایام به کام

 

باز هم روزهای پرهیاهو شروع شد روزهایی که آدم رو تو خودش غرق می کنه    

  اما خوب همینش هم خوبه وگرنه از یه جا نشستن آدم دچار فرسودگی میشه.

این روزها به شدت در صدد کارهای مربوط به جا به جایی هستیم.به کمک خدا یه خونه

مناسب پیدا کردیم و امشب داریم میریم برای نوشتن قراردادش   باورتون

 نمیشه اگه بگم جور شدن پول پیش خونه مثل یه معجزه بود .خودم هنوز باورم نمیشه

چطور این اتفاق افتاد و اگه واقعا این پول جور نمیشد   معلوم نبود ما باید

چی کار می کردیم؟؟؟

احتمالا باید یه چادر میخریدیم و یه جایی نزدیک محل کارمون اتراق می کردیم!

خیلی دلم میخواد از کسی که کمک کرد تا این پول به دستم برسه به یه نحو

شایسته ای تشکر کنم   اما ....نمیدونم حقیقتا باید چی کار کنم تا

ذره ای از خوبی هاش جبران بشه فقط میتونم براش دعا کنم   که هر چی

 از خدا میخواد بهش بده و همیشه خوشبخت باشه.

اون یه فرشته نجات بود که نذاشت من تو گرفتاری بمونم خدا خودش پاداش این کار

 خیرش رو بده من بنده که کاری نمیتونم بکنم که حتی گوشه ای از لطف اون عزیز

رو جبران کنه.

خلاصه بعد از اینکه مشکل خونه حل شد حالا ما مسئله خاتونچه رو داریم که چی

 کارش کنیم چون این مهدی که نزدیک روزنامه هست خیلی رفت وآمدش برای یه

 بچه سخته  

کلی باید توی راه و ترافیک بمونه اما...سر کوچه خونه جدید یه مهد خوب هست ولی

ساعت کارش تا 4 بیشتر نیست .حالا من باید ببینم چی کار باید بکنم!!!!

امروز که جوجه رو با خودم آوردم روزنامه و بچه ام داره این دورو ور میپلکه و خودم هم

به شدت مشغول کارم میبینید که ....  

آقای همسر همچنان نقش یه شوهر نمونه رو به بهترین نحو ممکن ایفا می کنه   و خداییش نمیذاره آب تو دلم تکون بخوره یه ذره وضع مالیش هم روبراه

 بشه دیگه نور اعلی نوره.  

خلاصه شکر خدا ایام به کامه و ملالی نیست جز دوری شما

 

 

 

نوشته شده توسط خاتون در 16:4 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم فروردین 1387

روزهای عید

 

سال جدید اومد که هیچی ۱۰ روز هم به سرعت ازش گذشت.

ما هم که تو این ۱۰ روز تمام تلاش خودمون رو کردیم که بهترین استفاده رو از تعطیلات

ببریم که یه وقت خدای ناکرده این اوقات ارزشمند به هدر نره.

روز اول که به اتفاق اعضای خانواده رفتیم بهشت زهرا آخه اولین عیدی بود که مامان بزرگ

خدا بیامرز در بین ما نبود.یادش به خیر هر سال بعد از تحویل سال همه جمع میشدیم

خونه مامان بزرگ و چقدر خوش میگذشت ولی امسال....این بار دور هم جمع شدنمون

با بقیه سالها فرق میکرد...

بعد از ظهر همانروز با سرعت باد رفتیم خونه خاله ودایی من و شب جای دشمنتون خالی

عین جنازه سرازیر شدیم خونه مون.

راستش روز اول میخواستیم بریم خونه مادر آقای همسر اما ایشون اجازه شرفیابی ندادند

و به آقای همسر گفتند اگه زنت رو میخوای بیاری نیا آقای همسر هم گفت یا با زنم میام یا

اصلا نمیام .جالبه من با این همه گذشتی که در مورد پسر این خانم کردم مثل اینکه یه

چیزی هم بدهکارم! مهم نیست بابا!مهم اینه که زندگیم جون دوباره گرفته .

روز دوم هم ما و مادر خانمی و آقای پدر و خواهر خانمی رفتیم پیک نیک...خوب چیه اونقدر

از خونه تکونی و کارهای هول هولکی شب عید هممون خسته بودیم که روز دوم رو به

خودمون استراحت دادیم و جاتون خالی حسابی خوش گذشت.

از روز سوم هم باز عید دیدنی و دیدوبازدید و وسطهاش باز گردش علمی خارج از شهر و تا

امروز که دهم فروردینه و با اجازه تو خونه موندیم ولی عجیب حوصله ادم سر میره ها

خدارو شکر امسال رو خیلی خوب شروع کردم و مطمئنم تا آخرش هم خوب پیش میره

در اولین فرصت به وبلاگاتون سر میزنم آخه اینترنت خونه خیلی کنده و تا یه صفحه رو

باز کنه جون آدم رو می گیره...

امیدوارم این تعطیلات به همه خوش بگذره بالاخره باید یه جوری خوش گذروند دیگه

این آقای همسر من طفلکی خیلی داره سعی می کنه به من خوش بگذره خداییش هم

خوش گذشته تو خونه که نمیذاره زیاد کار کنم همش دوروبرمه که تاچیزی میخوام برام

تهیه می کنه خلاصه تو یه کلام داره میشه یه شوهر نمونه .نه اینکه چون خیلی به من

میرسه این رو می گم ها نه! کلا خیلی عوض شده.شده یه ادم دیگه با یه خصوصیات

دیگه .گاهی به شوخی می گم من از شوهر اولم جدا شم با تو ازدواج کردم اون هم میخنده

خودش هم باورش نمیشه که اینقدر عوض شده.من هم خیلی خوشحالم. الان هم برم دیگه

آقامون از خواب عصرگاهی بیدار شده برم ببینم چیزی نمیخواد

پ.ن.اون ایکون خوشگل ها رو یادتونه؟اونها رو اینجا ندارم تو کامپیوتر روزنامه دارم وگرنه مگه میشد ازشون استفاده نکنم!

نوشته شده توسط خاتون در 18:42 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386

به امید سالی بهتر

 

این روزهای آخر اسفند دیدی چه تند تند می گذرند و آدم تقریبا همه کارهاش رو دور تنده!

من که دیگه سرگیجه گرفتم از بس همه کارهام به هم پیچیده  آخه

فکرش رو بکنید من قصد داشتم تا قبل از عید جابه جا بشم و چون خونه پیدا نکردم مجبورم

همین جا بمونم و همه وسایلم هم کردم تو کارتون با این اوصاف می تونید تصور کنید که

شب عیدی چه خونه زندگی دارم  امسال که باید هرجا میرم عید دیدنی در کمال

تواضع اعلام کنم که به علت فراهم کردن مقدمات اسباب کشی از پذیرفتن هر گونه مهمانی

معذورم  آخه تمام ظرف وظروفم  رو جمع کردم.

از کار روزنامه هم نگم بهتره فقط یه گوشه می گم شاید بتونید با من همزاد پنداری کنید و

یه ذره به این همه انرژی احسنت بگید.  

اصولا عرف کار در یک روزنامه اینه  که برای بستن یک صفحه یک دبیر سرویس و دو خبرنگار

فعالیت می کنن و اما روزنامه ما روزنامه ما ۱۲صفحه است و در حال حاضر تقریبا 

یک ماهه که کل تحریره روزنامه تشکیل شده از من و یک همکار دیگر و در واقع ما دونفر 

داریم هرروز ۱۲صفحه را در می آوریم شما حساب کنید با احتساب اینکه هر صفحه باید ۳

تا نیرو داشته باشد من دارم جای چند نفر کار می کنم ؟!.آن هم با حداقل حقوق یک کارگر

حالا این وسط انصاف کارفرما کجا رفته نمیدانم تازه خبر ندارید که عیدی به ما

نفری ۱۰۰هزار تومن بیشتر ندادن  و کلی هم روشون زیاده که برید خداروشکر

کنید که همین رو هم دادیم  

خلاصه این بود ماجرای کارو زندگی اینجانب .البته خداروشکر از نظر روحی در جایگاه بسیار 

خوبی قرار دارم و خیلی شادوشنگولم و هیچی نمیتونه ناراحتم کنه  

از این بابت همواره شکر گزارم و این روحیه توان من رو برای رویارویی با همه مسایل بالا 

برده .البته در این راه کمک هایی داشتم و دو دوست خیلی  عزیزدر دستابی به این روحیه

به من کمک کردن که ازشون خیلی خیلی ممنونم .ضمن اینکه رفتار های خوب آقای همسر

 و حمایت های خانواده ام و همچنین محبت های شما دوستان مجازی ام هم خیلی در

 بازیابی روحیه از دست رفته ام مفید بود 

حالا امروز که در خدمت شما هستم فکر کنم آخرین روزی باشه که میام سر کار و می خوام

از فردا مرخصی بگیرم چون هم خیلی حجم بالای کار خسته ام کرده و هم اینکه ۷-۸ماهی

هست که مرخصی نگرفتم هرچند که رییس خوش انصاف ما داره نق میزنه که نمیشه ولی

من میرم چون دیگه توان ادامه کاررو ندارم و حسابی دارم از پا درمیام.    

راستش می خواستم این پست آخررو به دوستهای مجازیم و شما همراههای همیشگیم

اختصاص بدم ولی نشد .شاید تا قبل از پایان سال وقت کنم و یه پستی در این رابطه بنویسم

ولی از همین جا فرارسیدن سال جدید رو بهتون تبریک می گم و از خدا میخوام سال ۸۷ برای

همه یه سال خیلی خیلی خوب و پر برکت باشه و همه چی تو سال آینده روبراه بشه و به همه خوش بگذره هرچند سالی که گذشت برای من یکی از بدترین

سالهای عمرم بود ولی با انرژی مثبت و روحیه خوب و امید سال جدید رو آغاز می کنم تا

بتوانم به تمام آن چیزهایی که می خواهم دست پیدا کنم.  

اگر دیگر نتونستم بیام از الان 

  عید شما مبارک

      خوش بگذره.

نوشته شده توسط خاتون در 14:36 |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم اسفند 1386

نیمه پر لیوان

 

داستان نیمه پر لیوان رو که میدونید؟!

باید بگم به شدت در حال اجرای آن در زندگی هستم وبسیار داره بهم خوش می گذره  

  چیه چرا اونجوری نگاه می کنید.خوب داره خوش میگذره دیگه  

داشتم میگفتم.در یک خانه تکانی اساسی تمام فکرها ذهنیت ها و اندیشه های بدو منفی را

در کیسه زباله ای ضخیم پیچیدم و شبانه سر کوچه گذاشتم و تا جایی که پیگیری کردم

مامور محترم شهرداری هم اومد بردش  در حال حاضر هیچ فکر منفی و بدی

در ذهن اینجانب وجود ندارد و زندگی به شدت گل وبلبل است و مسایلی هم که به نوعی

میشد از آنها به عنوان مشکل نام برد نادیده گرفته شده و زندگی به معنای واقعی شیرین

میشود و شده است  

این شکلک ها رو هم که میبینید یکی از دوستهام برام فرستاده که خیلی دارم باهاشون

حال می کنم و خیلی ذوق مرگم  البته من به این خوشگلی نیستم ها!

خلاصه میخواستم همه انرژی مثبتم رو یک جا تقدیمتون بکنم و بگم که خاتون رو دیگه

هیچ وقت غمگین نخواهید دید چون تصمیم گرفته همه ناراحتی هارو به شدت از خودش

دور کنه و به خوشی لبخند بزنه  این یک تصمیم جدیه و امکان نداره از

آن صرف نظر کنم.شاید بهتر باشه بگم دچار یه تحول جدی شدم و میدونم که میتونم زندگیم

رو به معنای واقعی تغییر بدم.  حالا شعار من اینه (من میتوانم) همین و همین

و هر چه را بخواهم به دست می آورم پس دلیلی برای غصه خوردن وجود نداره چون این

 منم که آیند ام رو میسازم . پس تا میتونم خدارو بابت داشته های ونداشته هام شکر

می کنمحالا هم دارم یه زندگی عشقولانه و خوب و با آرامش رو تجربه

می کنم و مطمئنم به همه آرزوهام می رسم  

 

پ.ن:خداییش این شکلک ها خیلی باحال نیستن؟؟؟

پ.ن۲:نمیتونم شادیم رو از صحبت کردن با شیلای گلم پنهان کنم.شیلا جون خیلی ماهی  

نوشته شده توسط خاتون در 16:19 |  لینک ثابت   •